+ اورست - بیس کمپ
ساعت ۵ صبح وارد فرودگاه کاتماندو شدیم , همه با چشمانی خواب آلود وسائل رو تحویل بار دادیم , من که در حال بستن بند های کفشم بودم شنیدم بچه ها با یک گروه تهرانی در حال خوش و بش هستند و دیگه بلوف ها شروع شد
خودتون می تونید حدس بزنید که چه دروغ های شاخ داری که , سرگروههای فنی رد و بدل نکردند... با یک هواپیمای ملخی به شهر لوکلا پرواز کردیم و می شه گفت پر هیجان ترین شهر بازی بود که تاحالا رفته بودم ، باند هواپیما روی یک تپه ی بزرگ بود و برای بلند شدن هواپیما شروع به حرکت در شیب تبه به سمت پایین می کرد و در پایان شیب دیگه هیچی نبود !!!! یعنی یا پر می زد و می رفت بالا یا مثل تلاش های اولیه جهت پرواز سقوط می کرد پایین ، وقتی پیاده شدیم با سر روی زمین ولوشدم ، حالت تعادل نداشتم . هیجان از ساعت اول شروع شده بود " یوهو" و هیجان انگیز ترین قسمت اینکه کیسه بار من و سیمین پاره شده بود . راهنمای ما که در فرودگاه منتظر بود ، کمک کرد که به یک استراحتگاه برویم تا در این فرصت بشه کیسه رو دوخت اما هرچقدر تلاش برای دوختن کردیم فایده نداشت ، از آخر با پرداخت پول زیادی یک کیسه ی محکم تر خریدم و خیال خودم را تا پایان مسافرت راحت کردم ، یکی از مهمترین پیشنهاد ها این است که شما باید روزی که به لوکلا میرسید تمام وسائل کوهنوردیتون کامل باشه و اصلا به فکر تهیه کردن وسیله ای از بالای کوه نباشید چون یا نیست ویا هرچی هست را به قیمت چندین برابر باید تهیه کنید . پیاده روی رو از لوکلا به پاکدینگ شروع کردیم ، کوه ها سر سبز و رودخانه پر آب و پر فشار با رنگ فیروزه ای که داشت به تو می فهموند که اشتباه نکردی و خوش آمدی برای نفس کشیدن ،خندیدن و زندگی کردن ، برای عبور از دامنه یک کوه به کوه دیگر باید از روی پل های معلق عبور می کردیم . مردم در کلبه های سنگی و چوبی با روش اولیه زندگی می کردند و البته به خاطر انرژی آب ، برق هم داشتند اما هرچه به دهکده های بالاتر می رفتیم روش زندگی سخت تر می شد . در مسیر راه سنگ های زیادی رو میدیدیم که با رنگ سفید روی آنها دعا نوشته بودند و باید حتما از طرف راست سنگ ها عبور می کردیم ، البته افرادی بودند که همین طور که به آداب و رسوم دین و فرهنگ کشور خودشون احترام نمی گذاشتند ، برای باید و نباید های مردمان این سرزمین هم احترامی قائل نبودند ، گروه های مختلف کوهنوردان از کشور های مختلفی در این مسیر حرکت می کردند و بعضی ها حرکتی کند و بعضی ها حرکتی سریع داشتند گروهی از پیرمردها و پیر زن های ژاپنی برای نقاشی از طبیعت و استراحت در دامنه ها اومده بودند ، در مسیر خانواده هایی رو می دیدی که با بچه های کوچیکشون حرکت می کردند و فرهنگ کوهنوردی رو یاد می دادند .
نمچه بازار روستای بزرگی بود و مردم روی خونه هاشون هتل و استراحتگاه برای کوهنوردان درست کرده بودند .و همین طور که از اسمش مشخصه در تمام کوچه ها مغازه و بازار دیده می شه . خونه هایی با علامت کار طب سوزنی و روش های درمانی از طریق ماساژ و سنگ های داغ و یوگا و..... در هر قسمتی دیده می شد ، کلا روستایی پر از روح و مردمانی مهمان نواز داشت ، شبی که به نمچه رسیدیم به شدت تب کردم و فقط دعا می کردم که خوب بشم اگر نه باید می موندم . خلاصه فردا صبح با اعتماد به نفس زیاد و کمک آقای کامرانیان به دوله حرکت کردیم ... درخت ها پر از غنچه ی گل بود ، با یک دید کلی قله ها و کوه های عجیب و غریب و زیبا رو می تونستی توی چشمات جا بدی .
منطقه گوکیو شامل 3 دریاچه پشت سر هم هست که آخرین دریاچه در ارتفاع 4600 قرار داشت و کاملا یخ زده بود ما یک شب در مهمانسرای دریاچه استراحت کردیم ، دور تا دور سالن غذاخوری پنجره داشت و منظره زیبای دریاچه با کوه های یخی اطرافش دیدنی بود . از اونجا با تلفن های نوری به خونه تماس گرفتم ، اشک هام آماده ی شیرجه بودند و دلم برای مامانم خیلی تنگ شده بود .
برای رسیدن به چولا اول از کوهی بالا رفتیم که یخ زده بود و شانسی که داشتیم چون شب قبل برف باریده بود روی یخ ها سر نمی خوردیم ولی خیلی مشکل حرکت می کردیم بعد به شیب تندی رسیدیم که سنگ های عجیبی مثل سنگ های آتشفشانی داشت ، حدود یک ساعت از سنگ های بزرگ بالا رفتیم و در بالای صخره یخچال ها شروع می شد ، کمی استراحت کردیم و با فاصله زیادی از هم روی یخچال ها شروع به حرکت کردیم ، تصورش خیلی راحت بود : وزن زیاد با قطر یخ کم چه اتفاقی ممکن بود بیفته و در پایان یخچال ها ، همون مقدار که بالا رفته بودیم ،پایین اومدیم و نزدیک ظهر به یک مهمانسرا رسیدیم ، همه خسته و گرسنه بودند ، صاحب مهمانسرا یک شرپا بود که زنش ازش خواسته بود کار شرپا بودن رو رها کنه و در اداره مهمانسرا به اون کمک کنه ، یک سری بازرگان های امریکایی و کانادایی هم اون شب اونجا بودند و از اینکه تنها نبودیم خیلی خوشحال شدیم .
بدترین خاطره زمانی بود که به طرف گراشیپ حرکت می کردیم ، چون برای استراحت باید به گراشیپ برسی و نباید وسط راه کم بیاری . وقتی به شیب های سرپائینی می رسیدیم ، می دویدیم تا زمان رو از دست ندیم و به تاریکی شب نخوریم ، با وجودی که از یخ و برف خبری نبود اما هوا خیلی سرد بود ، محیط شبیه به کره مریخ بود ، خشک با صخره ها و کوه های بلند ، وقتی از دور یک پناهگاهی دیدیم احساس می کردم دیگه نمی تونم حرکت کنم ...
بیس کمپ شبیه قله دماند هست با این تفاوت که نیم کاسه ای می باشد ، کلی عکس گرفتیم و روی لباس من اسم افراد و راهنمای گروه و ایران / مشهد رو نوشتیم و در مهمانسرای کالاپاتار کنار هزاران اسم و عکس دیگه به دیوار زدیم و جشن عید نوروز رو در کنار عکاسان چینی و همراهیانمون گرفتیم .
برنامه بعدی صعود قله آیلند پیک بود و من که مریض ، خسته ، مرده و خالی از انرژی بودم و به 2 روز استراحت مطلق احتیاج داشتم ، با دوست عزیزم خانم نیلوفر مدرس رضوی در چوکونگ منتظر ماندیم و بقیه گروه ،جهت برنامه وحشتناک با صخره ی 90 درجه آیلندپیک حرکت کردند و افتخار داریم که گروه ما با برنامه ریزی خوب و سرعت مناسب به همه اهدافش رسید . درست بود که 2 نفر نتونستیم آیلندپیک رو صعود کنیم اما بقدری استراحت خوبی بود که لذت صعود نکردن رو پر می کرد ما بعد از 9روز حمام نرفتن در طویله ی مهمانسرا روبه رویه گاوشون حمام کردیم ، این لحظه ها خیلی جاوید می مونه .
مسیر برگشت از راه دیگری بود و ما در طول سفر دائم با محیط و اتفاقات جدیدی رو به رو می شدیم ، یک روز با یک بودایی رو به رو شدم و اون برای تبلیغ دینش شروع به صحبت کرد و ما رو به خونه خودش که داخل مدرسه بود دعوت کرد ، مدرسه ی بزرگی در دل کوه بود که دور تا دورش را خونه هایی برای محصلین ساخته بودند ، خونه ی جمع و جور و مرتبی داشت کلی برای موفقیتمون دعا کرد .
هر چه به سمت پائین حرکت می کردیم آب و هوا بهتر می شد و دوباره درختان زیبا و گل هایی که در نبود ما باز شده بودند و رودخانه خروشان به روح و جان ما عطر افشانی می کردند .
وقتی به راه پشت سر نگاه می کردم احساس قدرت می کردم ، قدرتی که در تمام ما هست اما پشت بزرگترین سد نمی توانیم پنهانش کردیم . ای کاش به توانائی های خودمون اطمینان کنیم .
+ نپال
٢٢ اسفند ٨۶ توی فرودگاه ٣ گروه می رفتند نپال , گروه خانم علیان , گروه آقای عباس زاده و گروه من
شور و هیجان اون روز دیدنی بود , هیچ کس روی زمین نبود به غیر از خانواده ها که برای بدرقه آمده بودند و ترس کم رنگی همراه با آرزوی موفقیت توی چشماشون دیده می شد . گروه امیر زرین هم از تهران می آمدند , اطلاعاتی بود که رد و بدل می شد و هر کسی سعی داشت برنامه خودش رو بهتر معرفی کنه , گروه آقای عباس زاده برنامه ای دقیقا بر عکس ما رو اجرا می کردند و خانم علیان هم برنامه ای سبک تر داشتند چون همه خانم بودند و معلوم نبود تا کجا بکشند . ما با خودمون کلی خوراکی برده بودیم و بعدا متوجه شدیم که اشتباه بزرگی کردیم و این همه بار کشیدیم. پس پیشنهاد منو گوش کنید و اگر خواستین برین با خودتون هیچی نبرید چون همه چیز به اندازه ی کافی و ارزان پیدا می شه . نابا در فرودگاه kathmandu منتظرمون بود و برای هر کسی یک حلقه گل آورده بود و همه رو سوار اتوبوس کرد و به هتل برد . کاتماندو شهریست بسیار قدیمی و از نظر آثار باستانی فوق العاده دیدنی , معبد ها و ادیان عجیبی دارد و باورتون نمی شه که بعضی ها هنوز حیوانات رو ( سگ , گاو, مار ....... ) می پرستند .یکی از بزرگترین معابد به اسم monkey temple هست و برای رسیدن به این معبد باید پله های زیادی رو به سمت کوه بالا بروید ، روی پله های آخر نفسم بند اومده بود و به این فکر می کردم که حالا چطوری می خوام تا base camp برم 
این عکس از میدان قدیمی شهر کاتماندو هست :

تمام جواهر و سنگ فروشی ها در کاتماندو دست مسلمان هاست و مسلونی هم رفتار می کنند ، من سنگ های زیادی خریدم که همشون اصل بودند .نپال صنایع دستی خیلی زیبایی دارد و چرخه اقتصاد این کشور با توریست ها و کوهنوردان میچرخه . خلاصه اینکه تا جایی که زمان داشتیم این شهر رو گشتیم و عجیب اینکه با این همه فرقه های مختلف و دین های عجیب و زبان های متعدد می تونند در صلح و آرامش کنار هم زندگی کنند ، البته زمانی که ما رفتیم حکومت از پادشاهی به کمونیستی تبدیل می شد و انتخابات داشتند ، پلیس ضد شورش و امنیتی توی خیابان ها بودند اما زندگی عادی به نظر می رسید .
یکی از جاهای دیدنی در نپال شهر Bakhtapur هست که با ماشین نزدیک 2 ساعت از کاتماندو فاصله دارد ، من و سیمین خانم اصرار زیادی به رفتن داشتیم و آقای غفوریان با ما همراهی کردند ( خدا عمرشون بده ) کل شهر موزه بود یعنی برای وارد شدن باید از دروازه شهر بلیط ورودی به داخل موزه را تهیه می کردیم ،در نقشه 3 میدان بزرگ دیده می شد و ما از یک راهنما کمک گرفتیم . میدان اول شامل قصر ها ، معابد و حرم سرا ها و میدان اصلی شهر بود ، میدان دوم شامل مدرسه ها ، خوابگاه ها ، محکمه ها ، محل سکونت ثروتمندان ، نقاشان و در میدان سوم مردم عادی زندگی می کردند . شاید 5 ساعت راه رفتیم و راهنمای ما به زبان انگلیسی با لحجه ای که به هندی شبیه بود داستان هایی که مطمئنا پدرش برای او تعریف کرده بود با توضیحات کامل از مکان ها ، ساختمان ها و آداب و رسوم مردم می گفت و بعضی وقت ها که احساس می کرد دیگه چیزی نمی فهمم با پانتومیم و اشاره مفهوم رو می رسوند ، شما در تمام لحظه ها احساس می کنید در یک یا دو قرن پیش راه می روید و نفس می کشید . باید زود برمی گشتیم چون فردا صبح حرکت شروع می شد و من هنوز کیسه خواب نخریده بودم ...
بالاخره زمان حرکت شروع شد و با هواپیمای ملخی به شهر Lokla پرواز کردیم تقریبا 1 ساعت طول کشید اما تمام مدت چشم هام رو بسته بودم و دعا می کردم سقوط نکنیم ....
بقیه ماجرا رو در نسخه Base camp دنبال کنید .
...
ادامه مطلب
+ هیمالیا
سلام
این داستان با یک شوخی کوچیک شروع شد . ولی به من یک هدیه خوب داد و اون هدیه چیزی نبود به غیر از باور کردن خودم .
شنیدم خانم های گروه خلج دارن اسم نویسی می کنند، من هم برای اینکه بگم اسمی نوشتم رفتم و با مسئول برنامه صحبت کردم و رفتار و گفته های مسئول محترم باعث شد تا در مورد این خیال خنده دار ، تصمیمی محکمتر بگیرم ،کلی خواهش و التماس کردم که من را هم با خودتون ببرید ولی بی فایده بود ، خانم رئیس تصمیم قطعی گرفته بود و هیچ کس حتی شوهرشون هم نمی تونستند این نه رو بشکنند . در برنامه قله قوچگر آقای بابک سلیمی به من گفت این همه التماس نکن خودت پاشو و برو !!!!!!!!!!!! گفتم مگه می شه آدم تنها بره ؟؟؟ گفت : بله اونجا دختر های زیادی رو دیده بوده که تنها اومده بودند و کاملا در امنیت هستی . این فکر خیلی خوبی بود اما مامانم و بابام اصلا قبول نمی کردن ، در همون برنامه متوجه شدم خانم سیمین کامرانیان (یکی از کوهنوردان قوی و باحال) از رفتن با گروه به علت بعضی مسائل خوشحال نیستن و
اما مشکل هنوز تمام نشده بود و خانواده من هنوز قبول نمی کردن دو تا زن تها برای یک ماه مسافرت برن این بود که دست به دامن امیر کامرانیان یکی از مسئولین فنی شدیم و البته تا آخرین روزهای حرکت هنوز نمی دونستیم طرف می خواد بیاد یا نه
خلاصه یکی از بچه های کوه که تو برنامه های قبل آشنا شده بودیم و پدر محترمشون هم در گروه اضافه شدن و ما تونستیم خودمون یک گروه 6 نفره راه بندازیم 
دیگه در مورد حرف ها و نظرات دوستان کوهی و اطرافیانشان که چقدر غیبت و بد و بیراه حواله ما کردن از مدل چیدمان اعضا و اصلا علت رفتن و چطور رفتن ، با کی رفتن و ........ بگیر تا جون آدمیزاد ، آنقدر گوشم پر شده بود که باورم نمی شه چطور تحمل کردم و فقط به یک چیز فکر می کردم و اون هم رفتن بود ، من باید می رفتم ، عشق بالاترین قدرت هاست و من عاشق پرواز بودم . و تنها موافق من برای رفتن در فامیل مادرم بود و تمام .
با شرکت Himalauanglacier در نپال تماس گرفتم و با آقای نابا آشنا شدم و تمام جزئیات برنامه و ریز مخارج از هر نظر که فکرشو بکنید در آوردم و بلیط ها رو با راهنمائی آقای فرهاد کامرانیان با پرواز قطر گرفتم ، نقشه کوه ها و برنامه Base camp رو کپی کردم و تمام مسیر ها رو علامت زدم .
هورااااااااااا من رفتم .
این جمله رو همیشه تکرار کن : من می تونم ، تو می تونی ، همه می تونن .
پس بزن بریم .
برنامه سفر و قیمت ها رو در ادامه برای علاقه مندان گذاشتم :
ادامه مطلب
+ آرارات
(شهریور ٨۶ ) آقای وزیری رئیس گروه کوهنوردی کاویان , اسم من و شیرین خانم و حوریه خانم کامرانیان رو واسه صعود سراسری آرارات نوشتند ,تقریبا ١٠٠ نفر ثبت نام کرده بودند . روز جمعه ساعت ٢١:٣٠ با ۴ اتوبوس حرکت کردیم , ولی چه اتوبوس های داغونی ... نمی خوام از ساعت های خرابی اتوبوس, بی نظمی مدیران و آدم های عجیب غریب این سفر و اینکه چقدر سختی کشیدیم تا به مرز ترکیه رسیدیم بگم , چون همه این پریشونی ها و پشیمونی ها به محظ دیدن آرارات از بین رفت .این کوه دارای دو قلهٔ آتشفشانی بزرگ (۵٬۱۳۷ متر) و کوچک (۳٬۹۱۴ متر) است و در کتاب آفرینش در عهد عتیق از آرارات به عنوان محل به خاک نشستن کشتی نوح پس از طوفان گفته شده . ولی ما که ...
افراد به ٣ گروه تند رو ها , خانم ها و یک گروه دیگه که نمی دونم کدوم طرفی بودن تقسیم شدیم و این اولین و آخرین بارم بود که با هیئت دولتی می رفتم کوهنوردی , پدر همه رو در آوردن حتی اجازه خوندن سرود ای ایران رو هم نداشتیم , سختی کوه یک طرف و فشار های روحی این به عنوان سرگروه ها یک طرف , خلاصه از مسیر راه تا کمپ اول که اصلا یادم نیست چی دیدم چون فقط گریه کردم واسه این مسئولین بی روح و بی دین , آقای علیان خیلی کمکم کرد تا درک کنم انسان ها همه با روح نیستن .
کمپ اول در یک دشت سرسبزی بود گروه های زیادی از کشور های مختلف آمده بودند که همین هدف رو در ذهنمون قوی تر می کرد . صبح زود چادر ها رو جمع کردیم و آماده رفتن شدیم ولی راه بلد ها سر مبلغ قاطر ها, سیاست ترکی به کار بردند و مجبور شدیم نفری ۵٠ دلار اضافه تر از قرار داد و نقدی بپردازیم !!! تا کمپ دوم مسیر سنگ لاخ و پوشیده ار گدازه های سفت شده آتشفشانی بود , مسیر سخت و باریک بود، فکر کنم طرف ساعت ٣ بعد از ظهر رسیدیم و چادر ها را روی سنگ ها بنا کردیم , البته با اون وضعیت خابی در کار نبود اما سر پناه ناهمواری به حساب می آمد از همه جالب تر اینکه هر جا می رفتی مکانی برای رفع حاجت پیدا نمی کردی
بعد از 2 ساعت استراحت برای هم هوایی و آموزش یخ نوردی و استفاده از طناب و قلاب پیچ به ارتفاع بالاتر رفتیم و نزدیک بود در اثر ریزش سنگ ها یکی از بچه ها رو از دست بدیم ، سنگ با سرعت زیاد از بالا به کمرش خورد و البته زنده موند و آقایان مسئول پر مدعا ناپدید شدند و به کوچه علی چپ پناه بردند .
آسمان تاریک بود و من به شدت خوابم می آمد که حرکت کردیم مسیر فقط با نور هدلامپ ها روشن می شد ، این دفعه علاوه بر سنگ ، یخ و برف هم اضافه شده بود ، من پشت سر آقای هامان حرکت می کردم ، یادم می یاد صدا کرد : یاسی
گفتم : بله
گفت : خوابی
گفتم : بله ... و دیگه نفهمیدم چی شد ، یکی محکم سیلی می زد و صداهای زیادی اسمم رو صدا می کردند تا حالم سر جا آمد ، کمی چای داغ و خرما خوردم . یکی گفت برگرد یکی گفت با من بیا و ... بالاخر پشت سر نفر اول حرکت رو شروع کردیم خورشید طلوع کرد به مکانی رسیدیم که باد، شدید می وزید و همه جا یخ زده بود به دستور بابا کوهی مسئول فنی همه کرامپون ها را پوشیدن و آقای X در پوشیدن آنها به من کمک کرد چون انگشتهای دستم یخ زده بود و هنوز بستن دقیق رو یاد نگرفته بودم 
این لحظه رو خیلی دوست دارم و اسمشو گذاشتم مرز دیوانگی ، با تمام وجود می خواهی برگردی اما یک حسی بیشتر از وجود خودت بهت می گه تمومش کن حتی اگر یک قدم یک قدم بری ، نفس عمیق میکشی و پاتو مثل بازی های بچه گانه مورچه ای بر می داری و به بالا نگاه می کنی تا تخمین بزنی چند تا قدم مونده ، خونی که در رگهات جاری هست لحظه ها رو می شمره و می گه : من در حرکتم پس تو حرکت کن ، ابر ها بالای سرم حرکت سریعی داشتند انگار فیلم روی دور تند افتاده بود .
من دومین زنی بودم که به قله رسیدم ، قله آرارات خیلی پهن نیست و باد شدت فوق العده زیادی داره ، حتی می تونه بلندت کنه واسه همین زیاد نموندیم و فقط عکس گرفتیم و با سرعت برگشتیم .
آقای علیان فیلم زیبایی از این سفر تهیه کردند که جای تشکر و قدر دانی از ایشون داره .
( عکس در ادامه مطلب )
...ادامه مطلب
+ قه قهه در کویر
یا هو
آخرین ساندویچ رو تو کوله پشتی گذاشتم و داد زدم مامان دیرم شد , نمی رسم . بارون می بارید و ترافیک شده بود اتوبوس ها دور فلکه پارک منتظر بودند . ترمز _ پرش . آقای علیان چشم قره ای به من رفت و باز هم مثل همیشه با لب خندون گفت اگه نمی رسیدی دیگه صبر نمیکردیم .
آبان ٨۵ بود جمعیت زیادی ثبت نام کرده بودند، چون چهارمین همایش کویر نوردی در کویر حلوان برگزار می شد .در دلم خنده داشتم . قرار بود از شن ها برای خواهرم بیارم تا ذره ای از کویر رو روی میزش داشته باشه . خیلی ها گفتن کویر که هیچی نداره میرین چه کار کنین !!!!!
طبق معمول زیر انداز باتجربه ها کف اتوبوس پهن شد . یکی از اتوبوس ها خیلی با حال بود هر وقت از کنارشون رد می شدیم در حال دست زدن و رقصیدن بودند . خواهر آقای راننده اهل طبس و دانشجوی مشهد کنار من نشسته بود . کلی اطلاعات در مورد کویر بهم داد و تازه فهمیدم لباس گرم خیلی بر نداشتم . با خودش چند تا ژاکت داشت و قرار شد وقتی برگشتم مشهد پسش بدم .
قرار بود همه از سراسر ایران در امام زاده طبس بهم برسیم . اصفهانی ها با دوچرخه آمده بودن , از تهران ,شیراز و...وسط حیاط جمع شدیم سخن رانی طولانی و خسته کننده سازمان میراث فرهنگی حوصله همه رو سر برده بود . بالاخره نوبت مسئول فنی رسید و توصیه های لازم داده شد ، راه بلدها با GPS و گروه امداد را با بازو بند قرمز به گروه معرفی کردند و حرکت به سمت روستای حلوان آغاز شد .
شتر ها آب و غذا ها رو حمل می کردند و دو ماشین جلو تر از گروه حرکت کردند تا مکانی برای اقامت شب پیدا کنند . ابتدا تا چشم کار می کرد زمین پیر و ترک خورده دیده می شد , دقیقا همان ترک هایی که در تقویم ها و مجله ها سمبل بیابان است. چند تا دوست پیدا کردم و در طول حرکت تمام مسائل دنیا رو با هم حل کردیم . دور تر ، که رفتیم تپه های بزرگ و کوچک شن شروع شدند . چقدر زیبا بود . از تپه ها بالا می رفتیم و روی شن ها قلت می زدیم صدای قه قهه از همه جا به گوش می رسید .تپه های بلندتر زیبا تر بودند نوعی حرکت پیچ در پیج شن ها , شاید ماری از این محل گذشته بود . هوا کم کم داشت سرد می شد به سطح بدون شن رسیدیم و اتراق کردیم . آقای علیان به بچه ها گفت چادر ها را طوری نصب کنند که دایره وار شود . و آتش بزرگی درست کردیم و هر کسی ترانه و متن زیبایی خواند . بچه ها یک تلسکوپ و مقداری جزوه در مورد ستارگان آورده بودند . آسمان ابری بود اما تلاش کردیم تا آنچه می گفتن ببینیم
با کلی ژاکت و جوراب گرم توی کیسه خواب گرمم خوابیدم و به سکوت کویر گوش دادم که همچون رقاصه ای لوند و ماری خوش خط و خال تو را به دام خود می کشد به ظاهر ساده اما پیچیده است چون نمی دانی از زیر روبندش به تو می خندد یا قصد جانت را دارد .
به دریاچه نمک رسیدیم و چقدر لذت بخشه وقتی به وسط راه می رسی به یاد گذشتن حضرت موسی و حواریون از رود نیل می افتی . تصورش سادست که قبلا اینجا چه عمقی داشته . هم مغرور بودم از ایستادن در وسط این دریاچه ی وسیع و هم غمگین از اینکه دنیا به هیچ کس رحم نمی کند . احساس می کردم در یکی از فیلم های مصری نقشی را ایفا می کنم و این قافله بزرگ که نه سرش را می بینی و نه تهش چه عالمی برای خود داشت . آقای ریگی و دوستانشان هم از سیستان و بلوچستان با ما بودند . همه سعی میکردند طوری عکس بگیرند که ایشون هم در عکس باشند
مهمترین مسئله حفظ طبیعت بود , سعی کردم تا میتونم آشغال های اطراف رو در کوله جای بدم . اما نا باورانه بگم آشغال در دل کویر زیاد بود . هر جا پای این آدمیان راه پیدا می کنه به غیر از تخریب چیزی نداشته . آنقدر کوله پشتی ام سنگین بود که راه رفتن واسم سخت شده بود . کف پام بدجوری می سوخت . با کمک یکی از دوستام کفشم رو در آوردیم و وای کف پام از خشکی ترک بدی برداشته بود . بقیه راه را لنگان لنگان طی کردم از گروه خیلی دور افتادیم خوشبختانه عقب گرد آقای فریاب ( پسر ) با ما بود . یکی از مزایای عقب افتادن این که از غروب فوق العاده زیبایی عکس گرفتیم . و در تاریکی به محل کمپ رسیدیم شاید یک ساعت دیرتر از بقیه .
امیدوارم سفر کویر نصیب شما هم بشه که به عظمت همه چی در هیچی برسید .
( عکس در ادامه مطلب )
...
ادامه مطلب
+ لبخند یاس
سلام 
با تشکر از تمام دوستان عزیزم که اولین نوشته من رو خوندند و نظراتشون رو نوشتند .
سعید جان خیلی ممنون که اشتباهاتم رو متذکر شدی , امیدوارم از طرف دوستان بخشیده بشم و ٧۵ کیلو رو تصحیح کردم . خداییش اشتباه بزرگ و نابخشودندی بود
باز هم ممنون و سپاس گذارم .
+ پرواز یاس
به نام خدا
سلام ، جملات زیادی نوشتم و پاک کردم و به این امید که این اتفاق برای همه در اولین بار حتما پیش می آید
خودم رو راضی کردم .
3 سال پیش در حالی که کوله پشتی نسبتا سنگینی را حمل می کردم تمام وجودم تمنای رسیدن به قله رو داشت ، باید می رسیدم ، باید به پدرم ثابت می کردم 2 سال خواهش و التماس من فقط به خاطر رسیدن به اون بالاهاست .
سوال من همیشه این بود ... آخه بگو چرا ؟؟
_ پدر : نه ، گفتم که نه ، صد بار هم بپرسی جوابت همین است . مردم پشت سرمان حرف می زنند ، هر وقت شوهر کردی هر کاری دلت خواست انجام بده .
اگر شوهرم مثل شما اجازه نداد چی ؟؟؟ وای بابا اگه نشه ، تمام زندگی من بی فایده خواهد بود . احساس بدی نسبت به زن بودن داشتم . چرا که تمام کارها برای مردان بی عیب بود ولی ... خودتان بهتر می دانید .
و بالاخره بعد از 2 سال معجزه شد و مردم یادشان رفت پشت سر ما حرف بزنند , یک جمعه ی طلایی مجوز رفتن به قله چمن را گرفتم . با خانم شیرین کامرانیان آشنا شدم و داستان ( من و بابام ) رو واسشون تعریف کردم ، اون هم که آمادگی بدنی من رو دیده بود خواست تا هفته آینده با گروه آزادگان صعود 4 جبهه دماوند را شرکت کنم . و پدرم را راضی کردیم 
ای خدا ، ای فرشتگانی که تلاش من رو می بینید از شما می خواهم مرا در بالا رفتن کمک کنید . بزرگ ترین نگرانی من اون روز پیدا کردن یک قاطر بود که کوله ٧۵ لیتری من رو به گوسفند سرا برسونه . سرگروه ما آقای کامرانیان بود و باید بگم تمام تجربیات کوهنوردی را مدیون ایشون هستم .
وای که با هر نفسی به جای اکسیژن عشق می بلعیدم . ما از جبهه جنوبی حرکت کردیم تقریبا 56 نفر بودیم و قرار بود ساعت 12 ظهر فردا هر 4 گروه حدودا 105 نفر سر قله باشیم ، ساعت 5 بعداز ظهر آب چشمه در پناهگاه یخ زد ، ابر ها روبه روی من حرکت آرامی داشتند ، شاید زیباترین نماز رو روی سنگهای سرد دماوند خونده باشم . ساعت 2 بامداد حرکت گروه آغاز شد از شدت هیجان حتی نیم ساعت هم نخوابیدم ، گروه حرکت آرام اما دائمی داشت 300 متر مانده به قله به خاطر گوگرد ها دید چشمام کمتر می شد همچنین روی تنفسم اثر گذاشته بود .آقای زحمت کش در قسمت آخر به دادم رسید , شنیده بودم خواب در ناحیه گوگردی به معنی مرگ حتمی خواهد بود .به هر حال درسته که آخرین نفر به قله رسیدم اما مهم این بود که رسیدم . از خوشحالی گریه می کردم سبحان الله . از خداوند ، پدر و مادرم ، دماوند ، سرگروه ، باد ، سنگ ها ، فرشتگان , قاطرها و ... متشکرم .
و این داستان شروع پرواز من بود .
(عکس در ادامه مطلب )
...
ادامه مطلب

